حكيم ابوالقاسم فردوسى
115
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
زال گفت : پسرم ، خويشتندار و هشيار باش افراسياب پسر پشنگ خطرمند و چون اژدها پربلاست حقير و ناچيزش مگير . او درفش و خفتان سياه دارد ، و ساعدبند و كلاهش از آهن است . از او خويشتن را نگهدار سخت * كه مردى دلير است و بيدار بخت رستم در جواب گفت : پدرم ، در بارهء من هيچ نگران مباش پروردگار جهان آفرين نگهبان ، و دل و تيغ و باز و حصار من است . آن گاه بر رخش سوار شد ، و دمان تا نزديك سپاه تورانيان تاخت . چون افراسياب رستم را كه تازه جوانى بود ديد از صولت و مهابت او در شگفت شد و ز گردان بپرسيد كاين اژدها * بدين گونه از بند گشته رها كدام است ؟ كاين را ندانم به نام * يكى گفت كاين پوردستان سام نبينى كه با گرز سام آمده است * جوان است و جوياى نام آمده است افراسياب به جنگ پيش آمد . رستم چون او را ديد با گرز بر گردنش زد ، سپس كمرش را به چنگ گرفت ، از زين در ربود و خواست او را به همان حال پيش كىقباد ببرد . اما دوال كمر افراسياب از سنگينى تن او گسسته شد ، و او از دست رستم بر زمين افتاد . سواران تورانى به ياريش شتافتند . وى را از زمين در ربودند و بردند . رستم از رهايى يافتن و جان بدر بردن افراسياب غمگين شد و از شدت افسوس و اندوه پشت دست به دندان گزيد . از سوى ديگر سران سپاهيان ايران يكى مژده بردند نزديك شاه * كه رستم بدريد قلب سپاه به نزد سپهدار تركان رسيد * درفش سپهدار شد ناپديد گرفتش كمربند و افگند خوار * خروشى برآمد ز تركان بزار گرفتند گردش دلاور سران * پياده ببردندش آن سروران سپهدار تركان چون بدين گونه از مدد بخت از دست تهمتن جان